تیر ۲۷۱۳۹۰
 

۱- بررسی واژه
واژة دریا در اوستا به گونة زَرَینگهzarayangh آمده‌است, و این نام دربارة دریایی است که در اوستا «وُاوروکَش» Vo-oorookash خوانده میشود.
«وُاوروکَش» خود از دو بهر برآمده است:
بخش نخستین آن؛ «وُاورو», برابر با پر و بسیار است, و بخش پایانی آن «کَش», برابر با مرز و کناره است و بر روی هم واژة «وُاوروکَش»= پرمرز و بسیار کناره است.
این واژه در نوشته‌های پهلوی, بگونة «فراخْوْکَرت» fraakhvkart درآمده است که بخش نخستین آن,همان ”فراخ“ و بخش پایانی آن نیز ”کرت“ , یا ”کَش“ و ”کشه“ است و آن نیز بسیار کناره و فراخ مرز و کرت است و در زبان فارسی, این واژه را «فراخکرد» می‌خوانند!
گونة دیگر واژة «کش» در اوستا, «کَرْشْ» است که بخش نخستینِ «کَرش وره=کشور» را می‌سازدو بررویهم, کشور جایی استکه با «کشه = خط = خد» یا نشانه‌ای که از زدنِ خیش بر روی زمین پیدا می‌شود, از دیگر جایها جدا میگردد.و پیشینیان, زمین خویش را از زمین همسایگان, با زدن خیش ونشانة آن, جدا می‌کردند.
اما «زَرَینگه» اوستایی, در زبان پهلوی, بگونة «زِره» درآمده است, در زبان فارسی , با دگرگون شدن «ز» به «د» دریا خوانده می‌شود.چنانکه واژة «دْرَنْ‌یَ» فارسی باستان در اوستا «زْرَن‌یَ» و در سانسکریت, «هْرَنْ‌یَ» خوانده می‌شود.
از این واژه نیز در زبان فارسی, دو واژه بر جای مانده است: از «دْرَنْ‌یَ» واژة «دینار», و از «زْرَن‌یَ» واژة «زر», و چنانکه پیداست, هر دو گونة این واژه, یک سخن را باز می‌گویند!
از گونة پهلوی این واژه, تا آنجا که نویسنده آگاهی دارد,دو نام در ایران امروز, بر جای مانده است: یکی «گودِزِرِه» در سیستان, و یکی دریاچة «زِریوار», در مریوانِ اورامان کردستان و در دیگر جایها, همواره واژة دریا بجای ”زره“ بکار می‌رود!

۲- زره فراخکرت؛ یا وُاوروکَش
در نسک‌ها(دفترها)ی برجای مانده از اوستای کهن, بیست‌و هفت بار از دریای فراخکرت یاد شده است ,که هربار با نشانی شگفت بدان بر می‌خوریم:
«هنگامیکه آنها, بگونة ستارگان دنباله‌دار, در میان زمین وآسمان پرتاب شوند, بنزدیک دریای فراخکرتِ نیرومندِ خوش‌منظرِ ژرف, که آبش, سطح وسیعی را فرا گرفته رسند.»
”بند ۸ از کردة ۵ تیریشت,یشت‌ها جلد ۱, رویة۳۴۳“
«سراسر سواحل دریای فراخکرت بجوش درافتد و همة میان آن بالاتر برآید…. که دارای هزار دریاچه و هزار رود است,و هریک از این دریاچه‌ها و هریک از این رودها به بلندی چهل روزه راهِ مردِ سوار تندرو است»
”از بند ۴ آبان‌یشت؛یشت‌ها جلد ۱ رویة ۲۳۵“
«از این آب من یک رود به همة هفت کشور (کشورهای شناخته شده در جهان باستان که ایران در میانة آنهاجای داشت) می‌رود, آب من در زمستان و تابستان یکسان جاری است…»
”از بند ۵ آبان یشت؛ یشت‌های همانجا“
اینگونه نشانه‌های شگفت از دریای فراخکرد,از شگفت آن دریا سخن می‌گوید و چنین است که در «بُن‌دَهِش» در بخش چگونگی دریاها , دربارة فراخکرت چنین آمده است: «یک‌سوم این زمین را دربر دارد, از آنروی فراخکرت نامیده شد که یکهزار دریا, در او داشته شده است.»
”بُندهِش؛ترجمة مهرداد بهار , رویة ۷۳“
و بنابراین گواهی‌ها, دریای وُاوروکش یا فراخکرت همانست که در نوشته‌های پس از اسلام, با نام «بحر محیط» آمده‌‌است, اما چنانکه خواهیم دید,بخشی از بحر محیط,چون از آن ایران بوده است, با نامی دیگر خوانده می‌شده‌است و نام چند دریای دیگر که پیوسته بدان بوده‌اند در نامه‌های ایرانی آمده است.

۳- دریای چین:
سَدُم سال روزی به دریای چین پدیــد آمــد آن شــاهِ ناپاکدین

۴- دریای هند:
«… دگرباره از دریای فراخکرت برخیزد, ستویس رایومند فرهمند نیز از دریای فراخکرت بلند شود و پس از آن,همه از آن سوی هند, از کوهی که در میان دریای فراخکرت واقع است برخیزد.» و از این گفتار آشکارا برمی‌آید که آن بخش از دریای فراخکرت که با نام هند شناخته می‌شده, آنسوی هندوستان, میانة چین و هند است,جایی که امروز خلیج بنگال می‌خوانندش.
۵- دریای مُکران:
دریایی در کنارة کُرة امروزی بوده‌است, زیرا که در گذرِ کاووس از آسیا به سوی اقیانوس آرام چنین آمده است:
از ایران بشد تا به مکران و چین گذر رد از آن پــس به مـکران‌زمین
ز مکــران شـد آراستــه تا زره میــان‌ها نــدیـدنــد, بنــد وگــره
از این گفتار چنین بر می‌آید که مکران, سرزمینی میان چین و آب‌زره یا زرهِ فراخکرت است که از آنجا به دریابارِ فراخکرت می‌رسیده‌اند.
دیگربار در شاهنامه, از لشکرکشی کیخسرو پس از پیروزی یافتن بر توران, بدان هنگام که آهنگ بازگشت به ایران را از راه دریا دارد:
ز لشکر, فرستادگــان برگزید که گویند و دانند؛ گفت و شنید
فـرسـتاد کـس نـزد خاقـان چیـن به فغفور و سـالار مـکــران زمـیـن
کـه گـردادگـیریـد و فـرمان کنید ز کــردار بــد, دل پشـیمـان کـنـید
خـررش‌ها فـرستــید پیـش سپاه ببـینـیـد نــاچــار, مـا را بـــه راه
……
فـرستـاده آمـد بـه هـر کشـوری بــجــایـی کـه بـُد, نـامور مهتری
غمین گشت فغفور وخاقان چین بزرگــان هـر کشــوری همـچنـین
فرسـتاده را چـند گفـتند گــرم سـَخُـــن‌هــای شیرین و گفتار نرم
که ما شـاه را سـربسر کهتـریـم زمیـن جـز به فـرمـان او نسـپریــم
گـذرهـا کـه راه دلـیران بُدست بـبینیم, تـــا چنـد, ویــران شدست
کنیم از سر آبـاد, بـا خـوردنـی بـیــایــیم و آریــمــش آوردنـــی
……..
دگر نامور, چون به مکران رسید دل شاه مکــران, دگرگـــونــه دیــد
بر تخـتِ اورفـت و نـامه بـداد بگفت از پـیـام آنـچـه بـودش بـه ‌یاد
سبکسر, فرستاده را خـوار کـرد دل انجـمــن, پــر ز تــیمــار کــرد
بدو گفت: با شاه ایـران بـگـوی که نادیده, بر مــا فــزونـی مـجـوی
زمانه همه زیرِ بخـت مـن است زمین, روشن از تاج و تخت من است
چوخورشید,تابان شود بـر سپهر نخسـتین, بــر ایـن بـوم تابد به مهر
و این گفتار شاهنامه, جای هیچگونه گمان نمی‌نهد, که برای رسیدن از میانة آسیا از مرز فغفور و چین می‌باید گذشتن, تا به مکران رسند, و سرزمین مکران, نخستین زمینی است که آفتاب تابان بر آن می‌تابد! و به گمان درست, سرزمین مکران, یا کرة آن روزگار, گسترده‌تر از شبه‌جزیرة کرة امروزین بوده است, زیرا که امروز, برای رسیدن به دریا, میشاید که از سرزمین‌های بالای چینِ کنونی بگذرند, اما در آن روزگار, بی‌گذر از کره, به دریا نمی‌رسیده‌اند!
گفتار شاهنامه چنین است که سپاهِ ایران, پس از گذشتن از چین, با سپاهِ مکران جنگ آراستند و آن کشور را گشودند و بسوی خاستنگاهِ خورشید و دریای مکران رفتند, و:
چــو آمــد بــه نزدیـک آبِ زره گـشـادنـد گـُردان مـیـان از گــره
همه کــارســازانِ دریــا بــه راه ز چین و ز مکران همـی بـرد شـاه
به خشکی بکرد آنچه بایست کرد چـو کشتـی به‌ آب اندر افکند مرد
بفرمــود تـا تـوشـه بـرداشـتـنـد ز یــکسالـه, تـا آب بگـذاشتـنـد
۶- دریای سرخ:
و این, نخستین دریانوردی دراز آهنگِ ایرانیان نبوده است, زیرا که سده‌هاپیش از آن, بدان هنگام که از سوی مصر و شام, درفشِ شاهی برافراشته می‌شود و آنان خود را از بند کاووس(کاسیان= کاسپ‌ها) می‌رهانند, ایرانیان چون گذر از راهِ آن بیابان را, که امروز صحرای سوریه نامیده می‌شود, دراز می‌بینند و جانِ سپاهیان را در این راه تباه شده می‌دانند, برای رسیدن به مصر و شام و هاماوران(سرزمین هیتیت‌ها), گذر از راه دریا و آب زره تا دریای میان عربستان و آفریقارا آسان‌تر می‌یابند, و بدان کار می‌شتابند:
بی‌اندازه کشتــی و زورق بساخــت بیاراست, لشکــر بــدو در نِشـاخـت
هـمانـا کــه فرسـنگ بـودی هــزار اگـــر ره را پـــای کــردی شــمــار
همی راند تــا در میـــان ســه شـهر ز گــیتی بـر ایــن‌گونــه جویند, بَـهر
به‌دست چپش مصر و, بَربَر‌به راست رهـی در میــانه, بدانســو که خواسـت
بــه پــیش اندرون, شهر هـامـاوران بـه هـر کشــوری در,ســپاهـی گــران
خبر شـد بـدیشان کـه کاووس شــاه بـــرآمـــد ز آب زره, بـــا ســپــاه!
۷ـ دریای پویی‌تیک:
در بند هشتم بندهش(دریاها), ازدریاهای مرز ایران چنین نام می‌رود:
«سه دریای شورمایه‌ور است که یکی پویی‌تیک و یکی کمرود و یکی سیاه‌بن! از هر سه پویی‌تیک بزرگ‌تر است و در آن آبکاست و آبخاست هست.»
*آبکاست و آبخاست(یا جزر و مد):
و این, یکی از بزرگترین شگفتی‌های گفتار ما است, زیرا که نشان می‌دهد ایرانیان از آبکاست و آبخاست آگاه بوده‌اند و از آن برای راندن کشتی‌ها در هنگام آبخاست بهره میبرده‌اند, تا آنجا که بتوانند کالای خودرا به روستاهای دور از دریا برند و هنگام آبکاست, کشتی‌ها, بار و کاروانیِ تازه میگرفت, تا هنگام آبخاستِ دیگر از آبِ برآمدة به دریای زره(یا پویی‌تیک)باز گردند, و بهمین روی, این پدیدة گیتی نیز در دیدگاه آنان گرامی بوده و ستایش می‌شد!
و این برتر,آنکه در همان هنگام می‌دانستند که این پدیدة شگفت به ماه بستگی دارد:
«دربارة آبکاست و آبخاست گوید که پیش ماه به هرگاه, دو باد می‌وزد که جایگاه ایشان در دریای ستویس است. یکی را فرودآهنگ و یکی را بَرآهنگ(فرازآهنگ) خوانند. هنگامی که آن برآهنگ وزد, آبخاست, و هنگامی که آن فرودآهنگ وزد,آبکاست باشد.به دیگر دریاها از آنجا که گردش ماه بدینسان نیست, آبخاست و آبکاست نباشد,دریای کمرود است که به تبرستان گذرد .»
این سخن ا نیز بدین گفتار می‌باید افزودن که ایرانیان می‌دانسته‌اند که آبکاست وآبخاست, د دریاهای آزاد روی می‌دهد,نه در کمرود(هیرکان: تبرستان: خزر:گیلان) و نه در دریاچه‌های کوچک و نیز هم‌آنان می‌دانستند که این پدیده به نیروی ماه(و نه خورشید)بستگی دارد.زیرا که سهروردی نیز که از نوشته‌های اوستایی و پهلوی برخوردار بوده‌است, هزاران سال پس از آنان می‌گوید:
«از آثار هردو نیّر, یعنی سلطان بزرگ, آفتاب, و وزیرش ماه, از پختن میوه‌ها و رنگ دادن ایشان, و زیادت و کم شدن آب‌ها بر زیادت و نقصان ماه!. »
این دریا در اوستا,بگونة سَتَ وَاِسَ Sata-va-esa آمده است, که از دیدگاه واژه‌ای, «دارندة یکسَد جایگاه یا یکسَد خانه» است و نام ستاره‌ایست در آسمان نیمروزان,که امروز بدان ”سُهیلِ یمانی“ گویند. و از آنجا که نام عربی این ستاره را بدان روی برآن نهاده‌اند که از ایران در آسمانِ یمن دیده می‌شود, در ایران باستان نیز دریای جنوبی ایران را که امروز بنام اقیانوس هند خوانده می‌شودبنام ستارة ”سَتَ‌وَاِس“ با همان نام می‌خواندند, و این نام در پهلوی, به «ستویس» برگردانده شد.
در فرهنگِ پس از اسلام,سرخ شدن سیب را از ستارة سهیل یمن می‌شمارند, و در فرهنگ پیش از اسلام, باران و آب‌رسانی به سرزمین‌های جهان و پالایش آبها از گَند و آلایش‌ها, که از روی زمین بدانها می‌رسد,از خویشکاری ‌های دریای ستویس می‌شمردند:
«ستویس‌ پالای آب,‌افزار هرمزدداد را می‌ستاییم.» ”سی‌روزة کوچک؛بند۱۳“
‌این سخن به زبان امروز, چنین گزارش می‌شود:
«(دریای)ستویس, افزاری را که خداوند, برای پالایش آب آفریده است, می‌ستاییم!»
و باز در سیروزة بزرگ دربارةستویس چنین آمده است:
«ستویس پالای آب,افزار هرمزدداد- پالایْ آبیِ او اینکه: هر آب اندر زمین هفت کشور بریزد, به ستویس رسد, و ستویس آنرا بپالاید و پاک کند و به پاکی به زره فراخکرت شود. »
و این نیز یکی از برترین آگاهی‌ها در گسترة دانش جهانی است که ایرانیان چند هزار سال پیش, می‌دانسته‌اند که آبهای آلوده که از زمین بسوی دریا روان می‌شود, با یاری نمک و دیگر ماده‌ها که در آب هست پالایش می‌شود….و یک نکتة دیگر نیز در این گفتار رخ می‌نماید که ایرانیان می‌دانسته‌اند که ستویس را به دریای فراخکرت راه هست!
و نیز این گفتار بندهش نشان می‌دهد که ستویس میان دریای پویی‌تیک و دریای فراخکرت جای دارد:
«…هم کُستة(ناحیه) دریای فراخکرت, و به فراخکرت پیوسته است.میان این دریای فراخکرت و پهلوی آن, پویی‌تیک را, دریایی فراگرفته است که دریای ستویس خوانند.
هر ستبری و شوری و ناپاکی از دریای پویی‌تیک به دریای فراخکرت گرد آید رَوَد.به بادی بزرگ و بلند از آن دریای ستویس باززده شود(پلیدی از آن گرفته می‌شود) و هرچه پاک و روشن است به فراخکرت و چشمه‌های اردویسور شود. بندِ این دریا به ماه و باد پیوسته است به افزایش و کاهش ماه برآید و فرو شود. »
*جایگاه دریای پویی‌تیک:
چون دریای پویی‌تیک:
- در کنار مرز ایران است!
- از دریاهای تبرستان و سیاه‌بُن بزرگ‌تر است!
- آبخاست و آبکاست دارد!
- به دریای ستویس و از آنجا به فراخکرت راه دارد!
پس همین دریای پارس است که از هنگام هخامنشیان, بنام پارسیان, ”پارس“ نامیده شد.

اما تا این زمان(زمان هخامنشیان), در نوشته‌‌های پهلوی و نامه‌های دینی و فرهنگی, همان نام پویی‌تیک را دارد.
*‌خط راست:
در هنگام کاسیان(کاووس شاهنامه), ایرانیان«خط راستِ» کرة زمین را که امروز «خط استواء»اش می‌نامند,پیدا می‌کنندو در آنجا ”زوله‌گاه“ می‌سازند:
همی جایگه ساخت بر خط راسـت که نی روز بفزود و نی شب بکاست
نــبودی تمــوز ایــچ پـیـدا ز دِی هــوا عنبریـــن بود و بارانْش, مـی
ز جـــزع یمــانی یــکی گنبـدی نشــستــنگه نــامـــور مــوبــدی
ازیرا چنین جایگه کــرد راســـت کــه دانش از آن‌ جای,هرگز نکاست
*جزیرة فاره:
این جایگاه که بر روی خط راست برای زوله‌گاه برگزیدند, در میان دریای ستویس بر روی خطی ساخته شد که روز را در جهان شناخته‌شدة آن هنگام,(از شرق ژاپن تا غرب ایسلند) به دو نیمه می‌کرد, و این خط که نیمروز نامیده می‌شد, پسان به نصف‌النهار را به زبان‌های خود ترجمه ‌کردند, و شگفت آنکه برای هرجا نصف‌النهاری پنداشتند و شگفت‌تر از همه آنکه نصف‌النهار, یا نیمة جهان را به گرینویچ, که در کنارة روز و آغاز شب جای داشت کشاندند!
برای آنکه جایگاه آن زوله‌گاه در میان دریای ستویس روشن شود, می‌باید به یک بند از مهریشت بنگریم, که در آن مرزهای کشور آریایی باستان, نشان داده می‌‌شود:
«….کسی که بازوان بلندش(مهر) پیمان‌شکنان را گرفتار سازد, او را بگیرد اگرچه او در مشرق هندوستان باشد, اورا برافکند, و اگر او در مغرب نیغنِ باشد,اگر هم او در دهانة رود اَرَنگ باشد, اگرهم او در مرکز زمین باشد.»
مهریشت؛کردة ۲۷ بند ۱۰۴
این بندنگارة ایران باستان, پیش از هخامنشیان را فراروی ما می‌نهد!دهانة رود اَرَنگ(سیردریا=گلزریون=اَرَنگ=سیحون) آنجا که به دریای خوارزم می‌ریزد, اندکی با زمان باستان جابجا شده‌است, زیرا که در زمان باستان بدان روی که آمودریا(جیحون,وهرود)از جایی نزدیک چارجو بسوی دریای تبرستان می‌رفته‌است, و آن خط که از دهانة اَرَنگ کشیده می‌شد, از زابل می‌گذشت و اگر آن‌را «صفر» بگیریم,از آنجا تا ژاپن, ۹۰ درجة جغرافیایی و از آنجا تا ایسلند نیز ۹۰ درجه بوده‌است:
دنبالة این خط بسوی دریای ستویس, مارا به مرکز زمین, یا پایین‌ترین مرز ایران باستانی می‌رساند, و از برخورد آن با خط راست(استوا) پدیدار می‌شود.
این جایگاه تا آنجا که نویسنده پژوهیده است, در هیچیک از نوشته‌ها که امروز در دست ما هست نیامده‌است, مگر در نامة گرامی«حدودالعالم» که در بخش جزیره‌های جهان چنین آورده است:
«یازدهم جزیرة ناره(یا فاره) است بر خط استوا, بر میانة آبادانی جهان, طول او از مشرق تا مغرب ۹۰ درجه است و زیج‌ها و رصد و جای کواکب سیاره و ثابتات بدین جزیره راست کرده‌اند. اندر زیج‌های قدیم, این جزیره را استواءِ لیل و نهار خوانند.»
استواء لیل و نهار یا برابری روز با شب, همان است که پیش از این در گفتار شاهنامه آمد و جای این جزیره در دریای ستویس, از آن ایرانیان بوده‌است, و آن دریا نیز نامی ایرانی داشته‌است, و کهن‌ترین نوشته‌ها و نشانه‌های جهان نیز از برای کهن‌ترین نام دریای پارس, نوشته‌های ایرانی است.

برگرفته از سایت بنیاد نیشابور:
www.bonyad-neyshaboor.ir

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

مطالب مرتبط

  • مطلب مرتبطی نیست

Sorry, the comment form is closed at this time.